دلم تنگ است...

اگرصداي چكيدن قطرات باران چشمانم رشته ي افكارم را پاره نميكردتاانتهاي جاده ي ابديت به تو مي اندیشیدم
عقل كجا پي برد شيوه ي سوداي عشق
باز نيابي به عقل سر معماي عشق
عقل توچون قطره ايست مانده زدريا جدا
چند كند قطره اي فهم ز درياي عشق
خاطر خياط عقل گرچه بسي بخيه زد
هيچ قبايي ندوخت در خور بالاي عشق
سلام دوستان عزیزم...متن زیر رو به ...... تقدیم میکنم ![]()
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بو سه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، ما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد!!
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.![]()
در صبح اشنايي شيرين مان ترا / گفتم که مرد عشقم باورت نبود / در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم / مي خواهمت چو روز نخستين ولي چه سود / مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش / در بزم عشق بر سر من جام نشکني / مي خواستي به پاس صفاي سرشک من / اين گونه دلشکسته به خاکم نيفکني / تو رفته اي که بي من تنها سفر کني / من مانده ام که بي تو شب ها سحر کنم / تو رفته اي که عشق من از سر به در کني / من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
من بدين خوبي و زيبايي نديدم روي را / وين دلاويزي و دلبندي نباشد موي را / روي اگر پنهان کند سنگين دل سيمين بدن / مشک غماز است نتواند نهفتن بوي را / اي موافق صورت و معني که تا چشم منست / از تو زيباتر نديدم روي و خوشتر خوي را / گر به سر ميگردم از بيچارگي عيبم مکن / چون تو چوگان ميزني جرمي نباشد گوي را / هر کسي را وقتي دمي بودست و دردي سوختست / دوست دارد ناله مستان و هايو هوي را / ما ملامت را به جان جوييم در بازار عشق / کنج خلوت پارسايان سلامت جوي را![]()
کاش بر ساحل رودي خاموش / عطر مرموز گياهي بودم / چو بر انجا گذرت مي افتاد / به سرا پاي تو لب مي سودم / کاش چون پرتو خورشيد بهار / سحر از پنجره مي تابيدم / از پس پرده ي لرزان حرير/ رنگ چشمان تو را مي ديدم / کاش چون اينه روشن ميشد / دلم از نقش تو و خنده ي تو / صبحگاهان به تنم مي لغزيد / گرمي دست نوازنده ي تو / کاش چون برگ خزان رقص مرا / نيمه شب ماه تماشا مي کرد / در دل باغچه ي خانه ي تو / شور من ولوله بر پا ميکرد![]()
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم مثل قايم باشك!ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم ! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه...٬همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد.دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار...٬اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است .ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت .ديوانگی فرياد زد: دارم ميام دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.صدای ناله ای بلند شد.عشق از داخل گل ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت :حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم ها سرك ميكشند... ...
وقتی ذهنِ انسان مثل زلزله نگاری خطاناپذير؛کوچکترين نامردمی ها را ثبت ميکند،وقتی تمامِ رنجهای ديروز به تقويم امروز انسان سنجاق ميشود، وقتی قطراتِ ريز و تند باران مصائب نميگذارد مناظر آن سوی پنجره ی فردا ديده شود،موافقت با روزگاری که سرِ ناسازگاری دارد بهترين راه سركوب ان است![]()
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش ، غمم دريا دلم تنهاست. وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست ، خروش موج با من مي كند نجوا: كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت ، مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست ، ز پا اين بند خونين بركنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را، به آن نايده ساحل افكنم نيست![]()
![]()
![]()
![]()